من همان کودکیم
قصه هایم همه راست
حرفهایم همه رک
بازیم گرم و سبک
خنده هایم همه با مردم شهر
گریه با گریه دوست
ناله در عشق نکوست
من بدنبال رهی می گردم
هرشبی پنجره ای باز کنم
تا دل شاپرکی شاد کنم
میروی در پس روز
تا نبینی همه درکوشش وعشق
همه در جوشش و سوز
گر چه در خوابم دل من از دل شب صاف تر است نفسم داغ تر است
چشمم چشمم از لحظه تاریک ،صفا
نگاهم هم سفر از اشک جلا می گیرد
با قلم بر در هر پنجره ای شاید از تیزی آن خفته هایی برخیزد
نیست یک کس
در این فاصله شب را گیرد
تا قلم جان گیرد
همه شب همه شب قلب و دلم می سوزد
سوزم از جنس شهاب اشکم از اهل سراب
هفت رنگم لب آب شاپرک خفته به خاک
باز با پنجره حرفی دارم
بی گمان دل دارد هر که مشکل دارد
به سکوتی به هم اندیشه ماه زیر این چتر سیاه
ضریح عشق دعواست تا من رفته ز دست قصه آغاز کنم
مهلتی نیست دری غیر از این باز کنم و تو فریاد زنی
که شبی پنجره ای جیغ کشید بخدا این بازیست
من به دنبال راهی می گردم
همه شب پنجره ای باز کنم
من به دنبال زمانی هستم
تا در آن شب پر غوغا باشد
آسمانش پر نور
و زمین لایق صبر
مردگان گور به گور
خبر از هم گیرند
تا که در محشر شعر
بیت بیته غزلی نو گردند
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:39  توسط امير
|