زمان به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست........... بوسيدن قول ماندن نيست........... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن
از شمع یک چیز آموختم:ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست
دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور نشو .... روزي که بر عليه توست ما يوس نشو
در خواب ناز بودم شبي / ديدم کسي در ميزند / در را گشودم روي او / ديدم غم است در ميزند / اي دوستان بي وفا / از غم بياموزيد وفا / غم با ان همه بيگانگي / هر شب به من سر ميزند
يک دعا مي کنم بگين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار
اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمي خواهم که درست باشم و اگر زندگي کردن بدون تو درست است، من مي خواهم براي بقيه زندگيم در اشتباه باشم
يكي را دوست مي دارم ولي افسوس كه او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس كه او هرگز نمي خواند به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم ولي او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 13:29  توسط امير
|